چو گشتی شیرگیر و شیرآشام سزای شیر صفدر می توان کرد
بزن گردن امل ها را به باده کز آن هر قطره خنجر می توان کرد
سقاهم ربهم برخوان و می نوش که هر دم عیش دیگر می توان کرد
وگر ساغر نداری می بیاور دهان را همچو ساغر می توان کرد
و اعتقنا به خمر من هموم و جازی همنا بالدفع و الطرد
661
بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند
چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند
اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند
چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند
مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند
یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند
سوالی گفت کوری پیش کری دلا بر سائل و مساول می خند
وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند
662
اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بی کار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست که او را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را نه شاهد بر سر بیمار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد
663
تویی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد
روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد
درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد
چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد
بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد
بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد
664
دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد
دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد
خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد
برچسب:
نویسنده: mooeen
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 19:39